شعر |
فریاد باد بود و ناله های بی کسی
آغوش باز ابر وچشمان گریان من
دریای آرام و سکوت سرد من
شب سرد و تنهای ماه و ستاره
اتاق تاریک و رویای من درمانده
آهنگ تنهای و آواز هق هق من
آهنگ باران و شبستان تنهای من
فریاد زمان و کهنه شدن دل
تجربه دانا و خجل شدن دل
سخن از گریه ی درون بود و لبخند اشکار
سخن از بی وفایی یار بود و دل بی قرار
من خورشیدم و خاکم کجاست؟
اسمان هنگام فریادش زوزه بر باد می زند
من اسمان و زوزه ی بادم کجاست؟
پروانه هنگام اثبات عشق خود را بر اتش می زند
من پروانه و اتشم کجاست؟
شمع هنگام سوختن خود را بر اب می زند
من شمع و ابم کجاست؟
دریا هنگام نا ارامی خود را به طوفان می سپارد
من دریا و طوفانم کجاست؟
روز هنگام فروپاشی جای خود به شب می سپارد
من روزم و شبم کجاست؟
شب هنگام درد مرهم خود ز ماه می خواهد
من شبم و ماهم کجاست؟
فریاد هنگام بر خواستند جای خود به سکوت می دهد
من فریادم و سکوتم کجاست؟
ابر هنگام تنهای اشک خود می ریزد
من ابرم و اشک جاریم کجاست؟
نکوهش چشم اشک بارانی است
فریاد زمین و زمان باران است
شعرهای پنهان هر دل باران است
ارزوی بیابان باران است
ارزوی دل سوخته ی من و تو باران است
بهانه ی دیدار گل وبلبل باران است
بهانه ی اشنای با یاران باران است
شور و شوق گیاه باران است
تمام هستی من و تو باران است
انتظار تک درخت و جنگل باران است
انتظار تنهای من و تو با جمع دوستان باران است
صدای ناقوس محبت باران است
نوای بلند صداقت باران است
رویای عالم زرد من و تو باران است
تنها اشنای درد من و تو باران است
عالم عاشقی را به راه انداخت و رفت
روحمان را به دنبال یار فرستاد و رفت
دلمان را در میخانه گذاشت و رفت
قایقمان را به ساحل عشق رساند و رفت
پاهایمان را به خشکی نرساند و رفت
ما را به قفس های دل رساند و رفت
دل ها را به حسی رساند و رفت
جاده ی سبز زندگی را نشان داد و رفت
رسم عاشقی را عیان کرد و رفت
همراه ماه بودیم و او رفت
تنها و بی ساز بودیم و او رفت
همرنگ شب بودیم و هم اواز غم و او رفت
چراغ راه زندگی را روشن کرد و رفت
تمام اسرارها را بیان نکرد و رفت
سکوت های فراتر از زمان را بیان کرد و رفت
فریادهای بی صدا را عیان کرد و رفت
اهنگ زندگی با ما در امیخت و رفت
ترانه ی محبت را با ما در امیخت و رفت
در هر قدم لاله ی سرخ نشان داد و رفت
لاله های شکسته را نشان داد و رفت
لاله ها دم از بی وفایی زد و او رفت
اشنای با غریبی زد و او رفت
لاله ها سخن ازسرخی عشق زدند و او رفت
از عاشق و معشوق گفت و او رفت
اسیری ابر نزد باد
اسیری باران نزد ابر
اسیری گل توی گلدان
اسیری ماهی توی تنگ شیشه ی
اسیری نور نزد تاریکی
اسیری عمر نزد روزگار
اینان همه اسیری است
اسیری عقل نزد دل
اسیری دل نزد تو
اسیری اشک نزد دوری از تو
اسیری لبخند نزد شادی تو
اسیری گوش بر شنیدن صدایت
اسیری ارزوهایم نزد پاسخ تو
اسیری دوست اسیری عشق
این اسارت باشد این
اسیر تنهایی اسیر فاصله ها
اسیر درد ها اسیر انتظار
اسیر خاطرات با تو بودن
دل و جانم مال تو
دل شیدای من تنها در میان ادمها
می پوشاند ماه دل هویدای خود را
اما دل اشکار مرا نمی بیند کسی
ای دوست
باز کن چشمانت را در دل شب
ببین مرا تنها در کنار ماه
که در کنار ان شبنم روی گونه هایم
انتظار طراوت با تو بودن را می کشم
طراوتی از یاس بر دل غمدیده ام
ای دوست
می شنوی صدای در دل شب
صدای ساز تنهای من است
هق هقم اهنگ ان
ناله هایم اواز ان
که شاید طنین زندگی را ببینی و بشنوی
معنای عاشق شدن را بدانی
درک دوست داستن را بیابی
فریادی از اشنای ومحبت می کشد
می نالد از زمانه
از ناله های عاشقانه
می نالد سحر از من و تو
از برخوردهای یار دیرین
از دیار اشنا فریاد غریبی می زند
می نالد از سنگ دلی دوست
از انجا که تمام وجودش را داد به دوست
ای سحر
ناله هایت ناله ی ناامیدی است
ناله ی دل شکسته گی است
ای دوست بشنو از من
مرغ ناامیدی را از قفس ازاد کن
فریاد عاشقی را دوباره اغاز کن
این بار محبت و صداقت را هم اغاز کن
همراه اندیشه و دل زندگی را اغاز کن
بگذار تمام سخت سنگی ها
تمام نرم موم ها
همه باشند کتاب تجربه
بر من و تو بر خاکیان زمین
اب پاکی بریز بر ناامیدی و سیاهی
تا شوند این دو راهی سرزمین رسوای
چکاوکان همه داد زنند
زندگی را همه با هم فریاد زنند
روزگار را همه بی منت اغاز کنند
بیدار شوید ای خفته دلان
سرشار شوید از موج غریب زندگی
زندگی کردن را عشق اغاز کرد
همه افراد را با اهنگ و ساز کرد
ای عاشقان غریق فریاد شوید
بنای بر بیدادها شوید
بگویید با او می خواهم اغاز کنم
روح پرواز را با او یک ساز کنم
زندگی کردن را با او اشکار کنم
عاشقی را با او یک راز کنم
می خواهم با او بر موج دریای زندگی
شناور باشم
با او به ساحل عشق و محبت پا نهم
او باشد بهانه ی اغاز هر کارم
خالق هستی باشد پناهگاهم
یار دیرینه ی درد است
همراه همیشه ی غم است
دلباخته را اجبار غرق است
غرق تمنا به مادر به پدر
بهر اجبار نبودن زندگی
اجبار زندگی غروب محبت
نابودی عشق پرواز روح است
اجبار خزان جاده ی سبز زندگیست
پایان راه زندگیست
خاموشی دل تاریکی راه
بانگ نخواستن ها
نرفتن از دیار اشنا
همه در اجبار نهفته است
پرپر شدن گل
ویرانی خانه ی دل و بلبل
نابودی رویاها فراموشی ارزوها
که چنین کند با من
چه می کنید ای اهل من
با دل شکسته ی من
با طلوع زندگی من
با جوانی من
با امید من
به جای اجبار مرگ را بر من کنید هدیه
که شیرین تر بود مرگ ز اجبار بر من
بر خاکیان زمین
این دو دروازه ی محبت را
بر خفته دلهای غمین
این دو نشان عشق و دوستی را
بر دل شکسته های عاشق
این دو بیان احساس را
بر عاطفه های خاموش
این دو رسوم زندگی را
بر ز یاد بردگان عاطفه
این دو اشنای لیلی و مجنون را
بر شیرین و فرهاد اینده
این دو خورشید دوست داشتن را
بر تاریک دلان سر گردان
این دو بازگو کننده ی حرف نگفته را
بر حرفهای دل
این دو زیبایی دل را
بر زشتی های دنیا
لبخند ها را برای نوازش
بر هدیه کردن بر دیگران
اشک بر دلهای دل شکسته
بر بیان عشق و دوست داشتن
بر ان که می خواهی فریاد زنی
با اشک فریادی چون سکوت داد زنی
این دو تار زندگی برای رسیدن به توست
برای دیدن تو
برای اینکه بگویم :
دوستت دارم
اشکهای شبانه ام را
اشک دوری تو را
اشک بی تو بودن را
اشک دل شکسته ام را
اشک ندیدنت را
اشک غرور شکسته ام را
اشک زیر پا کردن صداقت را
در این اشک ها
بدنبال تصویر زیبای تو می گردم
بدنبال روح اشنای تو می گردم
بدنبال انکه باشد محرم اسرارم
بدنبال بیان کردن احساسم
احساسی که بیانش سخت است بر من
باشد این احساس زیباترین حس بر من
که به تو بگویم می خواهم ببینم تو را
تا در کنارم باشی همدم باشی
به تو بگویم دوستت دارم
با چهر ه ی خسته با روحی سرگردان
در کوچه باغ بهاری و بارانی دل
می گذشت
از او پرسیدم :
بدنبال چیستی ای زیبا نسیم ؟
گفت :
بدنبال خانه ی عشق و دوستی
بدنبال اشنای انتظار
بدنبال انکه درد دوری
هق هق شبانه
و تنهای که او را فرا گرفته
که در تایکی انتظار نور میکشد
بدنبال ادرس دل میگردم
ان دل که هویدای یار است
ان دل که بی پروا تمام سختی ها را بدوش می کشد
از او پرسیدم :
چرا بدنبال او می گردی؟
گفت :
خبر اوردم از سوی او
بشنو ای دوست که هر درد را مرهمی است
هر تاریکی را نوری
هر غمی را شادی
هر تنهای را با هم بودنی
که سرنوشت است جدای یا وصال
وصال را صداقت سازد
اما دروغ جدای اورد
تازه من شدم مست و دیوانه ی تو
ای گل نازم ای شب چراغ من
بی تو من دلگیرم اگر بری من می میرم
صدای دل می رسانم به گوش تو
تا بدانی غم دارم ز رفتن تو
مرغ سحر بی تو اوازی ندارد
لبان بی تو لبخندی ندارد
آسمان دل بی تو ابری شده
چشمانم چو ابر بارانی شده
آهنگ اواز من شده هق هق شبانه
این دل عاشقم می گیرد بهانه
خزان شد دلم با رفتنت در بهاران
خراب شد این ارزوها در روزگاران
با ساز دلم آهنگی آراسته
آهنگی به نوای غم به دوری تو به فاصله ها
به قدم های خیس زیر باران
به اشکهای شبانه ی عاشقان
به دلگیری غروب خورشید
که دم از سردی می زند بخاطر تو
چگونه بیان کنم عشق را
همان عشق که سزاوارترین حس انسان
همان پرنده ی آزاد دل
همان طلوع خورشید که نشان امید است
همان عشقی که مانند کوه انسان را استوار می کند
برای رسیدن به تو امیدوار می کند
ساز تو را خواستن
ساز وصال با تو
ساز زندگی است بر من
حرف دل همین ساز است
نوایی از زیبایی که خدا افرید بر من
بلبل خوش اواز هستی
بهترین مخلوق خدا
مادر
سنگ صبور هر دل شکسته
مرهم هر درمانده
نشان هر جا مانده
مادر
فرشته ی است بین من و تو
بین انسانهای خاموش
بین خفته های بیدار
مادر
صندوقچه ی اسرار
پناهگاه دل
تقوای کامل
مادر
ماه ی در اسمان
چلچراغی در خانه
شمعی برای عشق
مادر
از مخلوقات خداوند
بی ریا یک رنگ بی مثال تنها پر معنا
مادر
میم مثل مادر الف مثل ارزو دال مثل دوست داشتن را مثل راستی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|