تبليغاتX
دل شکسته ی عشق
 
شعر
 
شنیدم صدای در فراخ راه زندگی

فریاد باد بود و ناله های بی کسی

آغوش باز ابر وچشمان گریان من

دریای آرام و سکوت سرد من

شب سرد و تنهای ماه و ستاره

اتاق تاریک و رویای من درمانده

آهنگ تنهای و آواز هق هق من

آهنگ باران و شبستان تنهای من

فریاد زمان و کهنه شدن دل

تجربه دانا و خجل شدن دل

سخن از گریه ی درون بود و لبخند اشکار

سخن از بی وفایی یار بود و دل بی قرار

 

  نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:22  توسط غلامرضاخاوری  | 
خورشیدهنگام غروب بوسه برخاک می زند

      من خورشیدم و خاکم کجاست؟

اسمان هنگام فریادش زوزه بر باد می زند

     من اسمان و زوزه ی بادم کجاست؟

پروانه هنگام اثبات عشق خود را بر اتش می زند

      من پروانه و اتشم کجاست؟

شمع هنگام سوختن خود را بر اب می زند

     من  شمع و ابم کجاست؟

دریا هنگام نا ارامی خود را به طوفان می سپارد

     من دریا و طوفانم کجاست؟

روز هنگام فروپاشی جای خود به شب می سپارد

     من روزم و شبم کجاست؟

شب هنگام درد مرهم خود ز ماه می خواهد

     من شبم و ماهم کجاست؟

فریاد هنگام بر خواستند جای خود به سکوت می دهد

    من فریادم و سکوتم کجاست؟

ابر هنگام تنهای اشک خود می ریزد

   من ابرم و اشک جاریم کجاست؟

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:26  توسط غلامرضاخاوری  | 
ستایش اسمان باران است

نکوهش چشم اشک بارانی است

فریاد زمین و زمان باران است

شعرهای پنهان هر دل باران است

ارزوی بیابان باران است

ارزوی دل سوخته ی من و تو باران است

بهانه ی دیدار گل وبلبل باران است

بهانه ی اشنای با یاران باران است

شور و شوق گیاه باران است

تمام هستی من و تو باران است

انتظار تک درخت و جنگل باران است

انتظار تنهای من و تو با جمع دوستان باران است

صدای ناقوس محبت باران است

نوای بلند صداقت باران است

رویای عالم زرد من و تو باران است

تنها اشنای درد من و تو باران است

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 19:14  توسط غلامرضاخاوری  | 
شقایق سهراب دم از تنهای زد و رفت

عالم عاشقی را به راه انداخت و رفت

روحمان را به دنبال یار فرستاد و رفت

دلمان را در میخانه گذاشت و رفت

قایقمان را به ساحل عشق رساند و رفت

پاهایمان را به خشکی نرساند و رفت

ما را به قفس های دل رساند و رفت

دل ها را به حسی رساند و رفت

جاده ی سبز زندگی را نشان داد و رفت

رسم عاشقی را عیان کرد و رفت

همراه ماه بودیم  و او رفت

تنها و بی ساز بودیم  و او رفت

همرنگ شب بودیم و هم اواز غم و او رفت

چراغ راه زندگی را روشن کرد و رفت

تمام اسرارها را بیان نکرد و رفت

سکوت های فراتر از زمان را بیان کرد و رفت

فریادهای بی صدا را عیان کرد و رفت

اهنگ زندگی با ما در امیخت و رفت

ترانه ی محبت را با ما در امیخت و رفت

در هر قدم لاله ی سرخ نشان داد و رفت

لاله های شکسته را نشان داد و رفت

لاله ها دم از بی وفایی زد و او رفت

اشنای با غریبی زد و او رفت

لاله ها سخن ازسرخی عشق زدند و او رفت

از عاشق و معشوق گفت و او رفت

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 6:42  توسط غلامرضاخاوری  | 
اسیری زمین خشک     نزد اب

اسیری ابر نزد باد

اسیری باران نزد ابر

اسیری گل توی گلدان

اسیری ماهی توی تنگ شیشه ی

اسیری نور نزد تاریکی

اسیری عمر نزد روزگار

اینان همه اسیری است

اسیری عقل نزد دل

اسیری دل نزد تو

اسیری اشک نزد دوری از تو

اسیری لبخند نزد شادی تو

اسیری گوش بر شنیدن صدایت

اسیری ارزوهایم نزد پاسخ تو

اسیری  دوست اسیری عشق

این اسارت باشد این

اسیر تنهایی اسیر فاصله ها

اسیر درد ها  اسیر انتظار

اسیر خاطرات با تو بودن

دل و جانم  مال تو

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:3  توسط غلامرضاخاوری  | 
ماه تنها در اسمان بی کران خدا

دل شیدای من تنها در میان ادمها

می پوشاند ماه دل هویدای خود را

اما دل اشکار مرا نمی بیند کسی

ای دوست

باز کن چشمانت را در دل شب

ببین مرا تنها در کنار ماه

که در کنار ان شبنم روی گونه هایم

انتظار طراوت با تو بودن را می کشم

طراوتی از یاس بر دل غمدیده ام

ای دوست

می شنوی صدای در دل شب

صدای ساز تنهای من است

هق هقم اهنگ ان

ناله هایم اواز ان

که شاید طنین زندگی را ببینی و بشنوی

معنای عاشق شدن را بدانی

درک دوست داستن را بیابی

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:35  توسط غلامرضاخاوری  | 
سودای مرغ سحر پر می کشد

فریادی از اشنای ومحبت می کشد

می نالد از زمانه

از ناله های عاشقانه

می نالد سحر از من و تو

از برخوردهای یار دیرین

از دیار اشنا فریاد غریبی می زند

 

می نالد از سنگ دلی دوست

از انجا که تمام وجودش را داد به دوست

ای سحر

ناله هایت  ناله ی ناامیدی است

ناله ی دل شکسته گی است

ای دوست بشنو از من

مرغ ناامیدی را از قفس ازاد کن

فریاد عاشقی را دوباره اغاز کن

این بار محبت و صداقت را هم اغاز کن

همراه اندیشه و دل زندگی را اغاز کن

بگذار تمام سخت سنگی ها

تمام نرم موم ها

همه باشند کتاب تجربه

بر من و تو بر خاکیان زمین

اب پاکی بریز بر ناامیدی و سیاهی

تا شوند این دو راهی سرزمین رسوای

 

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:23  توسط غلامرضاخاوری  | 
حال که درختان بیدار شدند

چکاوکان همه داد زنند

زندگی را همه با هم فریاد زنند

روزگار را همه بی منت اغاز کنند

بیدار شوید ای خفته دلان

سرشار شوید از موج غریب زندگی

زندگی کردن را عشق اغاز  کرد

همه افراد را با اهنگ و ساز کرد

ای عاشقان غریق فریاد شوید

بنای بر بیدادها شوید

بگویید با او      می خواهم اغاز کنم

روح پرواز را با او یک ساز کنم

زندگی کردن را با او اشکار کنم

عاشقی را با او یک راز کنم

می خواهم با او بر موج دریای زندگی

شناور باشم

با او به ساحل عشق و محبت پا نهم

او باشد بهانه ی اغاز هر کارم

خالق هستی باشد پناهگاهم

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6:44  توسط غلامرضاخاوری  | 
اشنای دل را اجبار اشک است

یار دیرینه ی درد است

همراه همیشه ی غم است

دلباخته را اجبار غرق است

غرق تمنا به مادر به پدر

بهر اجبار نبودن زندگی

اجبار زندگی غروب محبت

نابودی عشق پرواز روح است

اجبار خزان جاده ی سبز زندگیست

پایان راه زندگیست

خاموشی دل   تاریکی راه

بانگ نخواستن ها

نرفتن از دیار اشنا

همه در اجبار نهفته است

پرپر شدن گل

ویرانی خانه ی دل و بلبل

نابودی رویاها فراموشی ارزوها

که چنین کند با من

چه می کنید ای اهل من

با دل شکسته ی من

با طلوع زندگی من

با جوانی من

با امید من

به جای اجبار مرگ را بر من کنید هدیه

که شیرین تر بود مرگ ز اجبار بر من

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط غلامرضاخاوری  | 
آفرید خدا اشک و لبخند را

بر خاکیان زمین

این دو دروازه ی محبت را

بر خفته دلهای غمین

این دو نشان عشق و دوستی را

بر دل شکسته های عاشق

این دو بیان احساس را

بر عاطفه های خاموش

این دو رسوم زندگی را

بر ز یاد بردگان عاطفه

این دو اشنای لیلی و مجنون را

بر شیرین و فرهاد اینده

این دو خورشید دوست داشتن را

بر تاریک دلان سر گردان

این دو بازگو کننده ی حرف نگفته را

بر حرفهای دل

این دو زیبایی دل را

بر زشتی های دنیا

لبخند ها را برای نوازش

بر هدیه کردن بر دیگران

اشک بر دلهای دل شکسته

بر بیان عشق و دوست داشتن

بر ان که می خواهی فریاد زنی

با اشک فریادی چون سکوت داد زنی

این دو تار زندگی برای رسیدن به توست

برای دیدن تو

برای اینکه بگویم :

                    دوستت دارم

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:15  توسط غلامرضاخاوری  | 
چرا اشک هایم را ندیدی

اشکهای شبانه ام را

اشک دوری تو را

اشک بی تو بودن را

اشک دل شکسته ام را

اشک ندیدنت را

اشک غرور شکسته ام را

اشک زیر پا کردن صداقت را

در این اشک ها

بدنبال تصویر زیبای تو می گردم

بدنبال روح اشنای تو می گردم

بدنبال انکه باشد محرم اسرارم

بدنبال بیان کردن احساسم 

احساسی که بیانش سخت است بر من

باشد این احساس زیباترین حس بر من

که به تو بگویم می خواهم ببینم تو را

تا در کنارم باشی        همدم باشی

به تو بگویم         دوستت دارم

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 6:39  توسط غلامرضاخاوری  | 
روزی نسیم صبح با قدمهای سنگین و دلگیر

با چهر ه ی خسته با روحی سرگردان

در کوچه باغ بهاری و بارانی دل

             می گذشت

از او پرسیدم :

بدنبال چیستی ای زیبا نسیم ؟

گفت :

بدنبال خانه ی عشق و دوستی

بدنبال اشنای انتظار

بدنبال انکه درد دوری

                   هق هق شبانه

                                 و تنهای که او را فرا گرفته

که در تایکی انتظار  نور  میکشد

بدنبال ادرس دل میگردم

ان دل که هویدای یار است

ان دل که بی پروا تمام سختی ها را بدوش می کشد

از او پرسیدم :

چرا بدنبال او می گردی؟

گفت :

خبر اوردم از سوی او

بشنو ای دوست که هر درد را مرهمی است

هر تاریکی را نوری

هر غمی را شادی

هر تنهای را با هم بودنی

که سرنوشت است جدای یا وصال

وصال را صداقت سازد

اما دروغ جدای اورد

 

 

            

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:34  توسط غلامرضاخاوری  | 
بهر چه ای یار من می روی تو

تازه من شدم مست و دیوانه ی تو

ای گل نازم  ای شب چراغ من

بی تو من دلگیرم اگر بری من می میرم

صدای دل می رسانم         به گوش تو

تا بدانی غم دارم ز رفتن تو

مرغ سحر بی تو اوازی ندارد

لبان بی تو لبخندی ندارد

آسمان دل بی تو ابری شده

چشمانم چو ابر بارانی شده

آهنگ اواز من شده هق هق شبانه

این دل عاشقم می گیرد بهانه

خزان شد دلم با رفتنت در بهاران

خراب شد این ارزوها در روزگاران

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:0  توسط غلامرضاخاوری  | 
کنج دلم حرفی نشسته

با ساز دلم آهنگی آراسته

آهنگی به نوای غم    به دوری تو   به فاصله ها

به قدم های خیس زیر باران

به اشکهای شبانه ی عاشقان

به دلگیری غروب خورشید

که دم از سردی می زند بخاطر تو

چگونه بیان کنم عشق را

همان عشق که سزاوارترین حس انسان

همان پرنده ی آزاد دل

همان طلوع خورشید که نشان امید است

همان عشقی که مانند کوه انسان را استوار می کند

برای رسیدن به تو امیدوار می کند

ساز تو را خواستن

ساز وصال با تو

ساز زندگی است بر من

حرف دل همین ساز است

نوایی از زیبایی که خدا افرید بر من

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:52  توسط غلامرضاخاوری  | 
گل باغ زندگی

                  بلبل خوش اواز هستی

                                           بهترین مخلوق خدا

                        مادر

سنگ صبور هر دل شکسته

                          مرهم هر درمانده

                                             نشان هر جا مانده

                        مادر

فرشته ی است بین من و تو

                                بین انسانهای خاموش

                                                       بین خفته های بیدار

                         مادر

صندوقچه ی اسرار

                      پناهگاه دل

                                  تقوای کامل

                      مادر

ماه ی در اسمان 

                  چلچراغی در خانه

                                      شمعی برای عشق

                     مادر

                 از مخلوقات خداوند

بی ریا          یک رنگ         بی مثال        تنها           پر معنا

                        مادر

میم مثل مادر           الف مثل ارزو          دال مثل دوست داشتن         را مثل راستی

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:31  توسط غلامرضاخاوری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM